غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
72
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
مامون او را ولىعهد ميگردانيد كه ( الجفر و الجامعة يدلان على خلاف ذلك ) و به صحت پيوسته كه امام جعفر رضى اللّه عنه روزى ميفرمود كه ( علمنا غابر و مزبور و نكت فى القلوب و نقر فى الاسماع و ان عندنا الجفر الاحمر و الجفر الابيض و مصحف فاطمه عليه السّلام و ان عندنا الجامعة فيها جميع ما يحتاج الناس اليه ) و جمعى از تفسير اين كلام سئوال كردند جواب داد كه غابر علم است بدانچه واقع خواهد شد و مزبور علم است بقضاياى گذشته و غرض از نكت در قلوب الهام است و مقصود از نقر در اسماع كلام ملائكه است كه سخن ايشان را مىشنويم و ذوات ايشانرا نمىبينيم اما جفر احمر ظرفيست كه سلاح رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم در آن موضوع است و از آنجا بيرون نخواهد آمد تا وقتى كه قايم آل محمد ظهور نمايد اما جفر ابيض ظرفيست كه تورية موسى و انجيل عيسى و زبور داود و ساير كتب الهى در آنجاست اما مصحف فاطمه هرچيز كه از قوت بفعل آيد و نام هرملكى و حاكمى كه تا قيامت پيدا شود در آن است و جامعه كتابيست كه طول آن هفتاد گز است كه رسول صلى اللّه عليه و سلم آن را املا فرموده و امير المؤمنين على رضى اللّه عنه به خط خود نوشته و هرچه محتاج اليه خلق است تا روز قيامت در آنجا مسطور است ( حتى ان فيه ارش الخدش و الجلده و نصف الجلده ) و از امام جعفر رضى اللّه عنه روايت است كه ميفرمود ( حديثى حديث ابى و حديث ابى حديث جدى و حديث جدى على بن ابى طالب امير المؤمنين عليه السّلام و حديث على حديث رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم و حديث رسول اللّه قول اللّه عز و جل حكايت ابن جوزى در كتاب صفة الصفوه باسناد خود از ليث بن سعد روايت كرده است كه گفت در موسم حج در زمين حرم نماز ديگر گذاردم و بكوه ابو قبيس بالا رفته مردى ديدم كه نشسته و روى بقبلهء دعا آورده ميگفت يا رب يا رب چندانكه نفس وى منقطع شد پس گفت يا رباه يا رباه چندانكه نفس وى منقطع شد پس گفت رب رب چندانكه نفس وى منقطع گشت پس گفت يا اللّه يا اللّه چندانكه نفس وى انقطاع يافت گفت يا حى يا حى آن مقدار كه نفس او انقطاع پذيرفت پس گفت يا رحيم يا رحيم تا نفس وى منقطع شد پس گفت يا ارحم الراحمين تا نفس وى منقطع گشت هفت بار چنين كرد آنگاه گفت ( اللهم انى اشتهى من هذا العنب فاطعمنه اللهم و ان بردى قد خلقا ) و هنوز اين دعا را باتمام نرسانده بود كه ديدم سله پر از انگور و دو برد نو پيش او پيدا شد و حال آنكه در آن وقت انگور نبود پس اراده كرد كه از آن انگور بخورد من به دو گفتم كه شريك توام فرمود كه بچه سبب گفتم زيرا كه تو دعا ميكردى و من آمين ميگفتم فرمود كه پيش آى و هيچ ذخيره مكن پس نزديك وى رفتم و با او آغاز خوردن انگور كردم و آن انگور دانه نداشت و چون سير خوردم مشاهده نمودم كه هيچ از آن سله كم نشد بعد از آن گفت هركدام از اين دو برد كه ميخواهى بستان گفتم به آن حاجت ندارم فرمود كه پنهان شو تا من آن را بپوشم پنهان شدم يكى را ازار ساخت و ديگريرا ردا و آن دو برد كهنه را كه دربرداشت بدست گرفت و روان شد من نيز بر اثر وى رفتم چون بمسعى رسيد مردى ويرا پيش آمد و گفت ( اكسنى كساك اللّه يا بن رسول اللّه ) آن دو برد